سخنی پیرامون روانکاوی

روانکاوی هم در مقام آموزه و هم در مقام روش گشایشی است که از تعاملِ فلسفه و جنسیت سربرمی‌آورد: فلسفه، که بطور کلی در سیر تطوّر خود دل‌مشغول معقول‌سازیِ وجود یا به بیان دقیق‌تر ایجاب معنایی وحدت‌بخش بوده است و جنسیت، که همواره در تقابل با این امرِ واحد قد علم کرده و منجر به رخدادِ انشقاق و شکافی در آن می‌شود (النکا زوپانچیچ). روانکاوی نخست در مقام آموزه به برجسته‌سازی و صورت‌بندی شکستِ هموارهٔ ما در دست‌یابی به معنای فربه و اسطوره‌گونی می‌پردازد که بناست قصه‌ای یکپارچه از زندگیمان برایمان به ارمغان ‌آورد و ملتفتمان کند که نهایتاً کیستیم و در پی چه هستیم. همچنین در مقام روش، روانکاوی در پی واکاوی نشانگان بیماری‌ای است که لاجرم با فرض گرفتن و خیال‌پردازی در بابِ امرِ مطلق یعنی معنای هستی یا علتِ گمشدهٔ میلِ خود بدان‌ها مبتلا می‌گردیم.
از این رو عملِ روانکاوی با دو پیش فرض سروکار دارد: نخست آنکه معتقد است امرمطلق یا علت گمشده امری عینی نیست که بتوان سودای تملک و دست‌یابی به آن را داشت. اگر معمولاً افسرده‌، مضطرب، وسواسی و… هستیم نمی‌توان علتش را به سادگی به شرایط معینی نسبت دهیم که به کمک فرمولی مشخص با دستکاری آن یا خودمان علت را مرتفع سازیم و اختلال‌های روانی‌مان را متوقف کنیم. زندگی در نفسِ خود ما را با امری گنگ و اختلال آفرین مواجه می‌کند که تحمل‌ناپذیر است. ما با توشه‌ای از معلول‌های اختلال‌زا مدام در تلاشی نافرجام به جمع‌بندی این معلول‌ها مشغولیم تا بلکه بتوانیم علتِ گمشده‌ای که سبب ساز آن‌هاست را بیابیم. حاصل چنین تکاپویی چیزی نیست مگر فرافکنیِ علتی که قرار بوده چونان حبل‌المتینی ظاهر شود و جای خالی امر غایب را پر کرده و ما را از نشانگان روان‌رنجوریمان رها کند، حال آنکه بار دیگر در می‌یابیم که این علتِ فرافکنی شده نیز راهگشا نیست و در نتیجه این علت به عارضه‌ای دیگر در مجموعهٔ معلول‌های پیشین بدل می‌گردد. یگانه علت یا امرمطلقی که در روانکاوی می‌توان از آن سخن به میان آورد خودِ مواجههٔ همواره از دست رفته با این علتِ گمشده است.

اجازه دهید اوضاع را از این هم بدتر کنیم و قدری از روان‌درمانی کلیشه‌زدایی کنیم: نخست اینکه روانکاوی فرمول خودشناسی نیست، و دوم آنکه روانکاوی قرار نیست به رنج‌های ما نیز پایان دهد (آدام فیلیپس). در روان‌درمانیِ متداول رسم بر این است که پس از طی یک دوره درمان، درمانگر کمی تردستی کرده و پس پرداختن به عقده‌هایی که معمولاً مربوط به دوران کودکی هستند از قضا ارتباطی میان آن‌ها و عارضه‌هایی که اکنون بدان‌ها مبتلا هستیم برملا می‌کند و نهایتاً خرگوش از کلاه تردستی بیرون می‌پرد و بعد از اتمام جلسات هم با پروژه‌های شخصی‌ای که حی و حاضر مقابلمان بسته‌بندی شده‌اند مواجه می‌شویم که بناست با پیش‌برد آن‌ها و تصاحبشان ابعاد مختلف وجودیمان حتا بیش از این بر ملا شود، بطوری که لابد می‌توانیم بگوییم “آهان، الان یه قصهٔ شخصیِ شفاف و روشن دارم که بهم میگه من کی بودم، چی می‌خواستم و چرا به این عارضه‌ها مبتلا بودم! الان می‌دونم چه حرفه‌ای برای من مناسبه، نیمهٔ گمشده‌ام کیه و باهاش چطور باید کنار بیام، و … . خلاصه اکنون سنگ محکی دارم که قادرم باهاش بالاخره خیر و شر رو از هم تمییز بدم!“ چنین مواجهه‌ای با انسان دربردارندهٔ این پیش‌فرض متعارض با روانکاوی است که هستهٔ وجودیِ صلبی در ما وجود دارد که گرچه فعلاً ناخودآگاه است، یا تماماً خودآگاه نیست، اما به مدد بصیرتی که درمان به ما عطا می‌کند عیان گشته و به هر میزان که بیشتر به خودشناسی خود بپردازیم، بدان هسته نزدیک‌تر می‌شویم و سنگ بنایی می‌یابیم که از این پس می‌توانیم به یاری آن آسوده خاطر به راه ادامه دهیم.
هستهٔ ناخودآگاهِ صلبی در کار نیست. اما اگر چنین ناخودآگاهِ صلبی وجود ندارد پس روانکاوی بناست نهایتاً چه تحفه‌ای برایمان به ارمغان آورد؟ لازم به ذکر است که روانکاوی به هیچ رو با رویکردهای نسبی‌گرا و به اصطلاح پست مدرنِ عصر جدید نیز همگام نیست. یعنی به اینجا ختم نمی‌شود که اگر هستهٔ وجودی صلبی در کار نیست پس محکومیم به اینکه در تاریکیِ مطلقی گام برداریم که در آن همه چیز به یک اندازه (نا)رَواست.

 

 

اجازه دهید به باز تعریف ناخودآگاه بپردازیم.
در فرایند روان‌درمانی‌های باب روزِ انگلوساکسونی-پسافرویدی از طرفی فرض بر آنست که ناخودآگاه منبع امیالِ نامشروعی است که در تضاد با اخلاقیات و تمدنِ انسانی قرار می‌‌گیرد و در نتیجه در مواجهه با چنین برداشتی از ناخودآگاه یک بسته‌ٔ پیشنهادی دوقطبی ارائه می‌کند: از یک سو معتقد است که می‌بایست امیالِ نامشروع را به نفع پروژه‌های وجودیِ والاتر سرکوب کرد. چنین رویکردی در بردارندهٔ دوخطای اساسی است: نخست، فرض کنیم هر بار که امیال نامشروعمان به ما هجوم می‌آورند، این امیال را با پرداختن به افکار و اعمالی که می‌پنداریم والاترند سرکوب کنیم، مثلاً به خلق یک اثر هنری بپردازیم، عبادت کنیم و … . ایراد کار اینجاست که با اتخاذ چنین رویکردی، یعنی سرکوب، کاری جز زنده نگه داشتنِ آن امیال نکرده‌ایم. به عبارت دیگر در چنین موقعیتی خلقِ اثر هنری یا تزکیهٔ نفس به بهای سرکوب امیال چیزی جز پا بر جا نگه داشتنِ آن امیال نیست. خطای دوم اینجاست که درمانگر در این دیدگاه در مقام فردی قرار می‌گیرد که به خوبی توانسته رانه‌های ناخودآگاه را تأدیب کرده و به والایش آن‌ها در کسوت ارزش‌های متمدنانه و تحت کنترل بپردازد و مراجع که بیمار در نظر گرفته می‌شود باید با شرکت در جلسات درمانی رفته رفته از او بیاموزد که چگونه در سایهٔ سیستم اخلاقی‌ای که ترسیم می‌کند به کنترل و تزکیهٔ نفس بپردازد. به بیان دیگر، این رویکرد همواره نوعی از سلسه مراتب قدرت را پیش‌فرض می‌گیرد. از سوی دیگر، اگر درمانگران دستهٔ نخست به تعبیری لذت را نهی می‌کنند، نسخه‌ٔ دومی که درمانگران پیش روی ما گذاشته‌اند، بی وقفه امر کردن به کامجویی است (اسلاوی ژیژک). به عبارت دیگر ما که تا پیش از این بابت تمایلات نامشروعِ رانه‌های ناخودآگاهمان درگیر عذاب وجدان و شرم بودیم و می‌بایست لذت را قربانی می‌ساختیم و تلاشمان را وقف سرکوب و تزکیهٔ نفس می‌کردیم حال به کامجوییِ بی وقفه امر می‌شویم. به تعبیری در این طیف دوقطبی، ما یا از یک سو بابت رانه‌های نامشروعمان از هستهٔ صلبِ وجودیمان، علتِ غایب و امر مطلقِ والا محرومیم یا از سوی دیگر حالا که از علت غایب محرومیم و چنین هسته‌ٔ وجودی‌ای اصلاً وجود ندارد، پس باید تا می‌توانیم به استثمار ابژه‌های جایگزین جهت نیل به ارضا بپردازیم. مبنای این کامجویی در تاریخِ تمدن بشری همواره در بردارندهٔ دو ساحت بوده است: امر اقتصادی و امر جنسی با محوریت استثمارِ زن.
پیش فرض دوم روانکاوی این است که ناخودآگاه برخلاف آنکه جایگاه رانه‌های نامشروع، یا در بهترین حالت کانون عادات غریزی یا بی اهمیت، باشد هستهٔ وجودی تعیّن ناپذیر ما را شکل می‌دهد (زیگموند فروید). هسته‌ای که هربار در مقابل تکین شدن و به امر مطلق پیوستنمان مقاومت می‌کند و ما را با مازادی مواجه کرده و تبدیل به دو می‌کند: ما و یک دیگری. روانکاوی برآنست که برسازندهٔ چنین شکاف و انشقاقی، ناخودآگاه/جنسیت است. هرچند نه جنسیتی که بر مبنای آن تعاملِ ما و دیگری صرفاً متوجه غارتِ همدیگر در سلسه مراتب قدرت است. چرا که خواه از طریق سرکوب امیالمان خواه بواسطهٔ استثمار بی وقفهٔ دیگری، لاجرم میدان مواجههٔ ما-دیگری به گفتمان ارباب-برده تقلیل می‌‌یابد. روانکاوی با چنین خوانشی از ناخودآگاه/جنسیت سازش نمی‌کند و گفتمانی است که با اتکا به برداشتی که از زبان دارد در پی برساخت سوژه‌ای است که از یک سو “به تساهل با میلِ خویش” تن نمی‌دهد و از یک سو ورای گفتمان ارباب-برده با دیگری به گفت و شنود می‌نشیند (ژاک لکان).